محسن – مسیر زندگی شغلی من

ما سال ۶۹ از تهران اومده بودیم قم و چند ماه بعد پدرم و برادرم که کمی از خودم بزرگ‌تر بود در یک تصادف مرحوم میشن. چون توی قم تقریبا هیچ فامیل و آشنایی نداشتیم من تا دوران دبیرستان خیلی با کسی رابطه نداشتم. دایی‌هام هم که بازاری بودن تهران بودن و خیلی کم همدیگه رو میدیدیم. این بود که اطلاعات من از بازار خیلی کم بود و هیچ آشنای نزدیک بازاری‌ای نداشتیم.

 من از کودکی شروع به کار کردم. البته هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم و تو رفاه بودیم. اما داداشم معتقد بود که باید تجربه‌هام زیاد بشه. فکر میکنم اولین کارم در یک تعمیرگاه وسایل خانگی در تابستان و تعطیلی مدارس بود. احتمالا داداشم اون زمان فروشندگی و بازار رو به عنوان شغل قبول نداشت چون تو اون دوران هیچ وقت به فروشندگی فکر نکردم و همیشه تو زمینه خدمات فعال بودم. قبل از اون تعمیرگاه یادم نیست جای دیگه کاری کرده باشم اگر کاری هم کردم انقدر جدی نبوده. سال ۱۳۷۹ من اولین کامپیوترم رو خریدم. اون زمان من از معدود کسایی بودم که کامپیوتر داشتم.

علاقه بیش از حدی به کامپیوتر داشتم. حتی قبل از اینکه کامپیوتر بگیرم چندین دوره کامپیوتر و برنامه نویسی رو گذرونده بودم. میخواستم همه چیز رو توی کامپیوتر کشف کنم. اون زمان خیلی منزوی بودم و به مرور با توانایی‌هایی که توی کامپیوتر به دست آورده بودم خیلی‌ها به کار من احتیاج پیدا کردند و با این ارتباطات یه مقدار از اون حالت منزوی خارج شدم.

داییم اون موقع هشتاد هزار تومان بهم قرض داد که یه رایتر بگیرم. قرار شد ماهی ده تومان با رایتر کار کنم و پول خودش رو در بیارم و برگردونم به داییم. وقتی پولش رو کامل پرداخت کردم همه پول رو بهم بخشید. این یکی از بهترین کارهایی بود که داییم برای پیدا کردن روحیه کسب و کار برای من کرد. اگه همون اول رایتر رو برام میخرید شاید هیچ وقت باهاش کار نمیکردم.

Untitled-1
کارت ویزیت محسن رایانه

تو دوران مدرسه کارهای کامپیوتری میکردم. یه کارت برای خودم طراحی و چاپ کرده بودم به اسم «محسن رایانه» تو خونه کار میکردم و انصافا شهرتی هم به دست آورده بودم.

اون زمان هنوز سی‌دی‌های مجموعه برنامه مثل کینگ و لرد مرسوم نبود. من توی یک سی‌دی تقریبا همه‌ی برنامه‌های مورد نیاز یک سیستم اداری رو گذاشته بودم و اون سی‌دی رو بوتیبل (قابلیت اجرا بدون ویندوز برای نصب ویندوز و کارهای دیگه) کرده بودم. سعی کرده بودم همه‌جای سی‌دی اسم محسن رایانه باشه. حتی تو یکی از بازی‌های استراتژیک بعد از اینکه لوگوی بازی نمایش داده میشد صدام رو گذاشته بودم که میگفتم «به بازی محسن رایانه خوش آمدید». بعد از مدت کوتاهی این سی‌دی تو قم دست خیلی‌ها بود. یادمه یکی از مهم‌ترین مغازه‌های کامپیوتری قم که رفته بودم سی‌دی خودم رو روی همه‌ی سی‌دی‌هاش دیدم و خیلی خوشحال شدم.

اون زمان برند سازی‌ای کرده بودم برای خودم بدون اینکه حتی بدونم برند چیه! تو اون سن خیلی انرژی داشتم و خیلی به کارم فکر میکردم.

یه مدت هم به واسطه یکی از دوستان که پیشش تو زمینه کامپیوتر کار میکردم با یکی از بهترین دوستان فعلیم آشنا شدم که کارهای گرافیکی میکرد و دوست داشت کارهاش رو کامپیوتری کنه. من در کنار اون گرافیک یاد میگرفتم و اون هم در کنار من کامپیوتر.

همون زمان‌ها یه اتفاقی افتاد و هارد کامپیوترم سوخت یکی از دوستام آشنایی داشت که تو کار تعمیرات سخت افزار بود و من برای تعمیر پیش اون رفتم. اون زمان ایشون خونه‌اش رو کارگاه کرده بود و اونجا بود. یکی از اهداف من این بود که سخت افزار رو از ایشون یاد بگیرم. اون زمان تعمیر سخت‌افزار به اون سبک خیلی خیلی کم بود. من رو با بی‌میلی به شاگردی خودش قبول کرد اما بعد از پایان دوره‌ای که داشتیم همونجا پیشش مشغول به کار شدم. یکی از اهدافی که اونجا ریختیم این بود که تعمیرات رو فقط به سمت لپ تاپ پیش ببریم. خوب در اون زمان لپ تاپ خیلی خیلی کم بود و اگه تمام لپ تاپ‌های قم هم خراب میشد کفاف کار ما رو نمیداد. مهندس خیلی اختیارات خوبی به من داد تا جایی که خیلی جاها بدون توجه به سن خودم و تفاوت سنی زیادی که با مهندس داشتم، حرف خودم رو به کرسی میشوندم. بعد از چند ماه به اون هدف خودمون رسیدیم. از شهرستان‌ها لپ تاپشون رو برای تعمیر میاوردن قم و کارهای دیگه رو به مرور کنار گذاشتیم.

سال ۸۲ یه مدت تو کارگاه داییم تهران کار میکردم و اونجا با یکی از اقوام دورمون آشنا شدم که تو کار الکترونیک بود. ابتدای سال ۸۳ با ایشون شروع به کار کردم و چون تخصصم کامپیوتر بود مدیر روابط عمومی اون شرکت شدم. از کاتالوگ گرفته تا سی‌دی تبلیغاتی و حتی سایتشون رو من طراحی کردم. انصافا تو کار روابط عمومی هم قوی بودم و اون زمان خیلی برخوردم با مشتری‌ها مخصوصا مشتری‌های شاکی خوب بود. اون زمان با سایت اونها کار طراحی سایت رو یاد گرفتم. خیلی چیزهای تبلیغاتی براشون طراحی کردم. به خاطر اینکه تهران جایی نداشتم که بمونم و مسیر رفت و آمد قم تهران خیلی برام سخت بود بعد شش ماه دیگه اونجا نرفتم. یادمه بعد از من سه نفر اومدن جایگزین من شدن تا بتونن کار من رو انجام بدن و این خیلی برام خوشایند بود.

اون زمان ذهن تجاری من خیلی فعال شده بود اما این فعال شدن زیاد طول نکشید. ابتدای سال ۸۴ من خدمت سربازی رفتم.

محبت یه دوست بعد از دوران خدمت سربازی (پایان سال ۸۵) باعث شد تو ادارات و ارگان‌های دولتی کار کنم و این تا حدود سال ۹۱ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم ادامه داشت. اتفاقی که بهترین سالهای زندگی من رو تباه کرد و تا آخر عمر تحت تأثیر مدل ذهنی‌ای که در این سالها برایم ساخته شد قرار خواهم گرفت که شاید تغییر اون خیلی سخت باشه. به خاطر اینکه در این سالها با ارگان‌های دولتی به صورت مستقیم یا غیر مستقیم کار میکردم اطلاعات بازار من خیلی کم بود و ذهن من کاملا به یک کارمند تبدیل شده بود. البته کارمندی چموش که به خاطر تجربه کار کردن در محیط‌های تجاری زیر بار حرف مدیرم نمیرفتم و کاری که به نظرم درست بود رو انجام میدادم.

ما تو یه خانواده فرهنگی، کارمندی بزرگ شدیم و اصلا درک درستی از بازار نداشتم. اون موقع فروشندگی و بازاری بودن رو یه شغل پست میدیدم. خانواده و مدرسه هم تو این طرز تفکر نقش داشتن.

ابتدای سال ۹۲ بر روند کار دولتی پایان دادم و با شروع یه کار بدنی تخصصی وارد بازار شدم. چون اونجا نمیتونستم از کامپیوتر زیاد استفاده کنم به پیشنهاد مهندس اونجا چند کتاب رو شروع به مطالعه کردم. اونجا وقت خالی زیاد داشتیم. کتابها نگرش من رو به بازار خیلی تغییر داد. در اون کار حدود ۶ ماه بودم و چون قول و قرارهایی که داشتیم محقق نشد و با مطالعه اون کتابها و تجربیاتی که در این کار کسب کرده بودم دنبال اهداف بزرگتری بودم به اون کار پایان دادم. تقریبا بلافاصله تو یک دوره مدیریت بازاریابی شرکت کردم. و در همون ایام به در جستجوی روش‌های بازاریابی و فروش با رادیو مذاکره و محمدرضا آشنا شدم که این رابطه تا امروز پایدار موند. اسفند سال ۹۲ در یک سمینار بازاریابی و فروش شرکت کردم که پرفسور حیدری هم اونجا صحبت کرد. خیلی مطالب ارزشمندی از بازار در اون کنفرانس دستگیرم شد. خیلی از باورهای غلطی که از بازاریابی و فروش داشتم در اون دوره مدیریت بازاریابی دکتر روستا و صحبت‌های پرفسور حیدری اصلاح شد. تقریبا هر کنفرانس خوبی که تو زمینه بازاریابی و فروش در سال ۹۳ برگزار شد رو شرکت کردم تا اطلاعاتم کامل بشه.

در پایان سال ۹۲ شرکت خودم رو راه اندازی کردم و کاری که بهش علاقه داشتم رو شروع کردم. با اینکه اطلاعات زیادی در این مدت از بازاریابی و فروش به دست آوردم اما خودم رو تو این کار قوی نمی‌بینم و حس میکنم اون دانش به باور و مهارت تبدیل نشده. هنوز هم حس میکنم باورهای غلطم در بازاریابی و فروش بیشتر به من تسلط دارند تا دانشی که به دست آوردم و یقین دارم درسته.

حدود هزار و چهارصد کلمه نوشتم فقط به خاطر اینکه امروز به دنبال مطلبی میگشتم که درست در خاطرم نبود و اشتباها صفحه‌ای را باز کردم که زندگی نامه وارن بافت بود. زندگی‌نامه‌ای که قبلا خوانده بودم اما مثل امروز تحت تأثیرش قرار نگرفته بودم. با خواندن این قسمت از زندگی وارن بافت انگار تمام اشتباهاتم رو در بازار و بازاریابی جلوی چشمانم دیدم:

وارن بافت در ۶ سالگی، شش جعبه‌ی کوکا کولا به قیمت ۲۵ سنت از مغازه‌ی پدر بزرگش خرید و هر بطری را به ازای یک سکه‌ی پنج سنتی فروخت.

لینک منبع

دوست دارم در نوشته بعدی‌ام از بازاریابی، بازارسازی و بازارداری بنویسم و آموخته‌های خودم را از بازار یادآوری کنم شاید با منسجم کردن این آموخته‌ها و نوشتنش، بتونم نقش باورهای غلطم رو تو ذهنم کمرنگ‌تر کنم.

About محسن

کل چیزهایی که مینویسم نظر شخصی خودمه و هیچکدوم علمی نیست. به استثناء مطالبی که رفرنس میدم. هرگونه مخالفتی با نظریات من باعث خوشحالیه منه. چون آدم همیشه از مخالفانش چیز یاد میگیره. از موافقانش نهایتا لایک میگیره ;)

۸ comments

  1. عجب مسیری رو طی کردی.برام جالب بود.بهت تبریک میگم برای رسیدن به این جایگاهی که داری و آرزوی موفقیت روزافزون و پیشرفت مداوم برات دارم.:)

    • مستانه تو نوشته‌ات درباره انسان شدن نوشته بودی:
      “اولین نشان بلوغ فکری قبول مسولیت است.باید مسول آنچه بودی آنچه هستی و آنچه در آینده خواهی شد باشی.باید توان اعتراف داشته باشی!اعتراف به تصمیم اشتباه در زندگی.اعتراف به رفتار غلط اعتراف به داشتن احساسی نادرست! باید توان دیدن گذشته را داشته باشی.”
      همونطور که گفته بودی من دارم اعتراف میکنم. امیدوارم با این اعترافاتی که برای خودم میکنم بتونم اشتباهات و باورهای غلطم رو اصلاح کنم. ممنون که چرک نویس‌های من رو میخونی 🙂

      • گذشت زمان شرایط سخت و موانع رو آسون تر میکنه!این به معنی بهتر شدن اوضاع نیست بلکه بزرگتر شدن ما و افکارمون رو نشون میده.یعنی قدمهای رو به جلو اصلاح باورهای پیر و غلط رویارویی مناسب با همون موانع.
        اعتراف ها هم با گذشت زمان تغییر میکنه!شاید نگاه به همین اعترافات روند مسیر و پیشرفتمون رو هم به خوبی نشون بده.
        می خوای یه صفحه همبرای اعترافات بزاریم؟!

        • مستانه ایده خوبیه. اما به نظرم اول باید اعترافات یه کم بیشتر بشن و بعد یه صفحه برای اعترافات بذاریم. حس میکنم تعداد بخش‌های زیاد الان فقط نویسنده رو مات و مبهوت میکنه که الان این نوشته زیر مجموعه کدوم قسمت میشه و حالا که مثلا اعتراف کردم نمیشه زندگینامه رو بگم و مشکلاتی از این دست به وجود میاره. به نظرم باید از برچسب‌ها «زیر قسمت دسته بندی‌ها» استفاده کنیم فعلا. برچسب‌ها تقریبا مثل دسته بندی میمونه اما خاصیتش اینه که اولا موضوعات رو مینویسیم و گم نمیشن (مثلا من این نوشته رو برچسب اعترافات و برچسب زندگی نامه زدم) دوما هر عبارتی میشه تو برچسب نوشت بدون اینکه نیازی باشه مثل دسته بندی از یه لیست اون رو انتخاب کنیم. و سوما برچسب‌ها بعدا قابلیت تبدیل به دسته بندی رو دارن. ضمن اینکه اگه تعدادی مطلب از یک برچسب استفاده کنن، با کلیک روی عنوان برچسب میتونیم تمام مطالبی که اون برچسب روشون خورده رو ببینیم.

  2. محسن با خوندن مسیر شغلیت همش یه پسر تخس دبیرستانی رو میدیدم 🙂

    • آره مریم، الان که دقت کردم دیدم همینطوره. شاید هنوز از اون مقطع عبور نکردم. احتمالا به خاطر این بوده که سختی زیادی تو زندگی نکشیدم و اونطور که باید ساخته نشدم.

      • نه محسن. به نظرم الان از اون مرحله گذر کردی. اینکه از اون دوران اینقدر پرتلاش بودی برام جالب بود. اون دورانت پررنگ تر بود برام.:)

        • مریم اون دوران، دوران طلایی کار من بود. مثلا تو همین شرکت تعمیرات لپ تاپ که بودم خیلی تحول ایجاد کردم یا توی شرکت تک الکترونیک همینطور.
          انرژی زیادی داشتم و تمام اولویتم کارم بود. از بعد از خدمت سربازی و ازدواجم که همزمان بود تقریبا یکی به خاطر دغدغه‌هایی که بعد از ازدواج پیش میاد و یکی دیگه به خاطر لطفی که اون دوستمون در حق من کرد مسیر زندگیم تا حد زیادی عوض شد. البته الان شاید انرژی‌ای که اون موقع داشتم رو ندارم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif