کودکی تلخ پرفسور حسابی

۸۹۱۸۹۸۵۰۷۶۹۸۵۵۵۹۵۲۹۷
مطالب درج شده در این نوشته چکیده‌ای از این کتاب است. برای دانلود کتاب روی تصویر کلیک کنید

در کتاب زندگی‌نامه پرفسور حسابی (برای دانلود کتاب کلیک کنید) خوندم که بعد از چهارسالگی ایشون، پدرش که دیپلمات بود مأمور میشه به لبنان بیروت سفر کنه. پدرشون بعد از سفر به لبنان، پرفسور حسابی رو همراه با برادرشون برای تحصیل اونجا میذارن مادرشون هم نظرشون این بود که نمیشه بچه‌ها رو تنها گذاشت و پیش اونها میمونند و پدر به تهران بر می‌گردند. تا یک سال این خانواده در کنسولگری بودند و مخارجشون ماهانه توسط پدر ارسال می‌شد اما بعد از اون یک نامه‌ای به دست پیشکار کنسول گری میرسه که از این به بعد از مخارج خبری نیست و بچه‌ها رو از کنسول‌گری بیرون بندازید!
پدرشون معزالسلطنه برای نزدیک شدن به شاه دست به هر کاری زده بود و ظاهرا جدا شدن از اون خانواده یکی از شرایط همسر جدیدشون برای نزدیک شدن بیشتر به شاه بود.

اونا که تا اون روز داشتن با عزت تو کنسولگری زندگی میکردند اسبابشون رو تو کوچه میریزن. سرایدار اونجا دلش به رحم میاد و اینها رو میاره تو خونه خودش. خرج زندگیشون از طریق فروش طلا و جواهری که مادر بزرگوارشون همراهش از تهران آورده بود میگذشت چند سالی دووم میارن و بعد که طلاها تموم میشه مادر از غصه سکته میکنه و بعد از اون سکته از سینه به پایین فلج میشه!

زمانی که پرفسور ۹ ساله بودن همسر جدید پدر بهشون میگن که ظاهرا زن و بچه‌هاتون در بیروت زنده هستن! و امر میکنند که کار رو یک سره کنند. معزالسلطنه (پدر پرفسور حسابی) اون موقع به بیروت میان و به همسرشون میگن که شما باید تشریف بیارید تهران بالای سر خانه و زندگی باشید و بذارید بچه‌ها اینجا بیروت درس بخونن. کشتی میگیرن و مادر پرفسور حسابی هم از این جهت که شاید تغییری تو این وضعیت زندگی اسفناک به وجود بیاد قبول میکنند که به تهران برگردند و بچه‌ها رو رها کنند. سوار کشتی میشن و قبل از حرکت کشتی غلام معزالسلطنه که خیلی خودش رو مدیون به این خانم میدید ماجرا رو برای ایشون اینطور میگه: نقشه این بود که مادر رو در تهران در به در کنند و بچه ها هم همانجا بیروت بمونن تا از بین برن. مادر پرفسور حسابی برای نرفتن همراه کشتی، همونجا تو کشتی سرش رو محکم میکوبه به یکی از ستون‌های کشتی و خونریزی شدیدی میکنه. معزالسلطنه که خیالش راحت میشه ایشون با این تن فلج و این خونریزی حتما میمیره اونها رو رها میکنه و برمیگرده تهران. خواست خدا مادر ایشون زنده می‌مونن.

۵ سال بعد زمانی که پرفسور ۱۴-۱۵ سال داشتند پدرشان مجددا از طرف همسرش که با خبر شده بود اینها هنوز زنده هستن مأمور به نابودی اونها میشه.

پدر مجدد به لبنان میاد و جشن با شکوهی میگیره و لباس‌های فاخری تن فرزندان میکنه و هدایای گران بهایی بهشون میده. پرفسور حسابی که از این رفتار پدر مات و مبهوت شده بود به سرایدار میگه قضیه چیه؟ و سرایدار که از ماجرا خبر داشته میگه که قراره مثل همون موقع شما رو آواره کنند. برادر پرفسور اون شب از خوشحالی محبت پدر، پیش پدرش میخوابه و پرفسور حسابی و مادرش شبونه اساس رو از منزل سرایدار اونجا تخلیه میکنند و منزل یکی از دوستان سرایدار که اتاق خالی داشته میرن. صبح که پدر بیدار میشه و میبینه محمود (پرفسور) و اثاثیه منزلشون نیست میفهمه ماجرا از چه قراره و محمد رو میزنه و میگه تو هم گمشو برو پیش همون محمود! خلاصه اینبار هم نجات پیدا میکنند.
فقر و نداری و بیچارگیشون همزمان با جنگ جهانی اول بوده و قحطی و مشکلات جنگ هم به این ماجرا اضافه شده بود. و با نون خشکی که از پشت درب خونه‌ها جمع میکردن زنده مونده بودند.

مادرشون اصرار داشتند که این دو بچه درس بخونند و به سرایدار التماس میکنند که راهی پیدا کنه که به صورت رایگان این بچه‌ها بتونن درس بخونن. سرایدار هم مدرسه کشیش‌های فرانسوی رو پیشنهاد میکنه. مدرسه‌ای که شش شبانه روز باید در اونجا میموندن تا بتونن یک شب به خونه بیان و همچنین تعلیمات مذهبی مسیحی برای بچه‌ها اجباری بود. این مدرسه مسیحی که برای این شاگردان مسلمان سختگیری‌ای بیش از یک پادگان داشت با همین وضع یک سال طول کشید و در این مدت دختر سرایدار از مادرشون مواظبت می‌کردن. بعد از آن حاج علی (سرایدار کنسولگری) به اصرار مادر میتونه راهی رو پیدا کنه که در مدرسه به صورت روزانه به خاطر مادر فلجشون ثبت نام کنند و شب‌ها پیش مادر باشند.

 

پی‌نوشت۱: اگه مایلید داستان رو کامل بخونید و بقیه زندگی پرفسور حسابی رو بعد از ۱۷ سالگی بدونید و خوشی‌ها و تلخی‌های سنگینی که در زندگی ایشون بوده رو بخونید توصیه میکنم کتاب استاد عشق رو مطالعه کنید. با خوندن کتاب بزرگان ما میتونیم تا اندازه‌ای راه خودمون رو پیدا کنیم.

 

پی‌نوشت۲: این داستان رو اینجا نوشتم تا بدونیم موفقیت و رسیدن به اهداف رو به نبود امکانات نباید مرتبط کنیم. حتی شاید نبود امکانات و سختی‌های این چنینی یکی از عوامل انگیزاننده در رسیدن به اهداف و موفقیت باشند. البته از این داستان خیلی چیزها میشه فهمید و این صرفا برداشت منه.

محسن

 

۱۹۴۵۹_۴۹۳
پرفسور حسابی و انیشتین

About محسن

کل چیزهایی که مینویسم نظر شخصی خودمه و هیچکدوم علمی نیست. به استثناء مطالبی که رفرنس میدم. هرگونه مخالفتی با نظریات من باعث خوشحالیه منه. چون آدم همیشه از مخالفانش چیز یاد میگیره. از موافقانش نهایتا لایک میگیره ;)

۶ comments

  1. سلام محسن جان

    ممنون از حسن انتخاب ت در مورد این کتاب و معرفی اون . به جرات میتونم بگم این یکی از بهترین کتابهایی هست که تا به حال خوندم .
    محسن جان چیزی که از این کتاب ، با وجود گذشتن چند سال از خوندنش تووی ذهن من مونده و توو خاطرم مونده برنامه روزانه فعالیت های پروفسور و مدیریت بینظیر ایشون در زمان و توزیع زیبای زمان شون بین خانواده ، مطالعه، کار و تعلیم هست .
    باز هم ممنون .

    • زهرا من این کتاب رو خیلی وقت پیش خوندم و تجربیات اون موقع من خیلی پایین بوده. سعی میکنم این کتاب رو مجدد بخونم و این مطالب برام یادآوری بشه. ممنونم که بخش مدیریت ایشون رو یادآوری کردی. سعی میکنم بعد از مرور کردنم خلاصه‌اش رو اینجا بنویسم مثل همین نوشته.

  2. سلام ” امروز ” عزیزم
    سلام مریم بانو ، الهام گلی و شهرزاد عزیز
    سلام شیوای مهربانم
    سلام مستانه و فاطمه جان
    سلام محسن شریف و مهربان

    یه نکته یا بهتره بگم موضوعی هست که دوست دارم تووی خونه ی ” امروز ” مون ازش حرف بزنم ، تووی خونه مون و در جمع دوستای خوبم که گرمی دلاشون خاطر م رو آرووم میکنه از حس خوب، بودن و داشتن شون http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    واقعیت اینه که :
    من برای ورودم به فضای مجازی اینستاگرام نام مجازی “سرور ” رو برای خودم انتخاب کردم . این اسم رو بخاطر تداعی کردن حس شادی و شادمانی پسندیدم و انتخاب کردم . چون همیشه دوست داشته و دارم که دیگران از مصاحبت با من خاطره ی یه حس خوب یادگار داشته باشن. ولی اینجا و در امروز مون من در کنار دوستان حقیقی و با احساس واقعی تون هستم و شایسته میدونم نام و نشان حقیقی مو _البته اگر نشانی باشه !! _ خدمت تون افشا عرض کنم :
    حقیر زهرا کارگرفرد هستم .
    در اینستاگرام بخاطر درصد افراطی محافظه کاری م و با ارفاق محتاط کاری و همچنین بخاطر عدم آشنایی کامل م با این فضا ، ” سرور ” شدم و
    در روزنوشته های جناب مهندس خاموش بودم و فقط مطالعه میکردم.
    از این ببعد اگه دوستان قابل بدونن به اسم خودم برای عرض ادب خدمت خواهم رسید.

    ارادتمند و دوستدار همگی دوستان ” امروز” یم و
    مشتاق دیدار روی ماه تون
    زهرا کارگرفرد
    http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

    • زهرای مسرور ما
      من این خبر رو به فال نیک میگیرم و فکر میکنم با اعلام این موضوع قصدت برای مشارکت بیشتر در سایت جدی‌تر باشه.
      ما فقط یه قانون داریم تو این سایت و اونم اینه که: «هرچه میخواهد دل تنگت بگو» http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
      البته من خیلی دوست دارم که بخش گفتگوهای ما پیرامون هدف جدی‌تر بشه و نوشته‌های این بخش از نظر زمان انتشار منظم‌تر بشه و اینکه در کنار دوستی صمیمی‌ای که با همدیگه داریم این دوستی به نتایج بزرگ‌تری برای خودمون بیانجامه.
      ازت خیلی سپاسگزار میشم اگه مشارکتت رو جدی‌تر کنی و شروع به نوشتن مطلب کنی. میدونم که دست به نوشتنت خیلی خوبه. اگه هر مشکلی داشتی همینجا یا با شماره من در تماس باش: ۰۹۱۹۱۴۷۶۶۹۶
      راستی در مورد بحث هدف که با دوستامون داشتیم خیلی دوست دارم نظرت رو بدونم، لطفا اون طرف هم کامنت بذار. بازم ممنونم ازت که در کنارمون هستی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif