گفتگویی پیرامون هدف

چند روز پیش در گروهی که داریم گفتگویی پیرامون هدف و رسیدن به اهداف شد. قصد دارم اینجا یه صورتجلسه‌ای از اون گفتگو رو بنویسم هرچند که میدونم نوشته من تمام حرف‌ها نیست و شما با کامنت‌هاتون کاملش میکنید.

چرا به اهدافمون نمیرسیم و موفق نیستیم؟

الهام معتقد بود کمبودهایی که تو زندگی هست باعث نرسیدن به اهداف و خواسته‌ها میشه و برعکس من و شیوا و طاهره اعتقاد داشتیم با توجه به اینکه ما در خانواده نسبتا مرفهی بودیم این رفاه باعث شده ما انگیزه لازم برای تلاش رو نداشته باشیم. نمیدونم کجا این جمله رو خوندم که:

«تحقیر» به مراتب بیش از «تشویق» باعث پیشرفت می‌شود.

من برای روشن شدن موضوع داستان پرفسور حسابی رو دست و پا شکسته اونچه تو ذهنم بود تعریف کردم تا بگم سطح رفاه زیاد هم ارتباطی به رسیدن به اهداف نداره. این داستان رو امروز دوباره مرور کردم و خیلی خیلی خلاصه‌اش کردم و در پستی با عنوان «کودکی تلخ پرفسور حسابی» نوشتم. لینک PDF این کتاب رو هم برای دانلود در همون پست گذاشتم.

۲۰۵_۲۳۷_۱۸۵
اسرار ذهن ثروتمند – نوشته هارو اکر

کتاب اسرار ذهن ثروتمند یکی از بهترین کتابهایی هست که در زمینه ثروت و موفقیت خوندم. در این کتاب یک نکته خیلی جالب رو میگه که این رو هم من تو بحث گفتم

هر کدوم از آدمها یک درجه برای ثروت دارند، دقیقا مثل درجه ترموستات. یکی درجه‌اش روی صد میلیارد دلار تنظیم شده، یکی روی یک میلیون دلار و دیگری روی منفی ده میلیون دلار! و حالا در هر وضعیتی که اونها قرار بگیرند بعد مدتی دوباره به درجه خودشون بر می‌گردند. مثلا برندگان میلیاردی لاتاری یا کسانی که ارث کلان به اونها رسیده معمولا بعد از مدت نسبتا کوتاهی دوباره در همان وضعیت ثروت و زندگی قبلی خود بر می‌گردند. و همینطور ما بارها دیدیم میلیاردرهایی رو که دچار ورشکستگی شدند و بعد از مدت نسبتا کوتاهی دوباره به همان وضعیت مالی قبلی رسیدند.

فکر میکنم بتونیم موفقیت و رسیدن به هدف رو به توقعی که از خودمون داریم مرتبط کنیم. معمولا این توقع رو اطرافیان ما در ما ایجاد می‌کنند، شاید به همین دلیل باشه که محمدرضا گفته

هیچکس از متوسط اطرافیانش فراتر نمیرود – محمدرضا شعبانعلی

مثلا کسی که در یک خانواده کم تحصیلات زندگی می‌کنه و اطرافیان او چندان با مطالعه میانه‌ای ندارند خیلی بعید است از خودش توقع داشته باشه که برترین جراح مغز دنیا بشه! و یا حتی در خودش احساس نیاز کنه که دیپلم بگیره. البته ممکنه آرزوهایی داشته باشه اما صرفا اونها از جنس آرزو هستن نه هدف.

شاید یکی از دلایلی که پرفسور حسابی پیشرفت قابل توجهی داشتند هم این بود که توقعی که ایشون از خودشون داشتند با مقایسه کردن وضع فعلی‌شان با زمان کودکی که در رفاه و احترام در کنار پدرشون بودند ایجاد شده بود. هرچند که رفتار غیرانسانی پدرشون لذت اون رفاه رو از اونها گرفت و زندگی‌ای با مشقت زیاد براشون پدید آورد اما احتمالا همیشه به آن سطح احترام و رفاه می‌اندیشیدن و همین باعث میشه که از سطح فلاکت و تحقیر شدید به آن سطح از علم و خرد دست پیدا کنند.

 

sang
سنگفرش هر خیابان از طلاست – داستان جالب زندگی رئییس شرکت دوو کیم ووچونگ از زبان خودش

الان که مرور میکنم می‌بینم کیم‌ووچونگ رئیس کارخانجات دوو که زندگینامه خودش رو تحت عنوان کتاب «سنگفرش هر خیابان از طلاست» آورده هم کودکی سخت و طاقت فرسایی داشته. در حالی که کره در جنگ بود و پدر ایشون در بازداشت انتظار اعدام رو می‌کشید، کلیه مخارج و مسئولیت خانواده بر دوش این مرد کوچک بود.

کیم ووچونگ از فقر و مشکلاتی که برای یک لقمه نان و جدالی برای ادامه حیات دارد تعریف میکند و مسیری که او به سوی موفقیت طی کرده را شرح می‌دهد.

زندگینامه رئیس شرکت زرماکارون هم جالب است. پدری فقیر با ۸ فرزند که مادرشان مرحوم شده با زنی که سه فرزند داشت ازدواج می‌کنند و عهد می‌کنند که فرزند دیگری نیاورند. اما دوازدهمین فرزند از این خانواده فقیر متولد شد. مرتضی به جرم تولدش! منفور پدر بود. و در کودکی با پای برهنه در قبرستان‌ها سطل آبی میاورد و قبرها رو می‌شست تا بتواند از این راه درآمدی کسب کنه. زندگی نامه ایشون از سایت مرجع پاورپوینت ایران  به صورت پاورپوینت دیدم که در لینک زیر برای دانلود میذارم:

دانلود پاورپوینت زندگینامه مرتضی سلطانی مدیر زر ماکارون

رفاه و قناعت

بحث دیگه‌ای که شد پیرامون واژه «قناعت» بود. ما گفتیم از یک سطح رفاه نسبی برخوردار بودیم و بررسی‌ای که کردیم دیدیم علاوه بر اون سطح رفاه ما به اون سطح قانع بودیم.

قناعت سکه‌ای هست که دو رو داره. و هر دو روی این سکه جذابه. یک رو قناعت داشتن هستش که باعث آرامش روحی ما میشه و روی دیگه‌ی این سکه قناعت نداشتن و حرکت به سمت اهداف و موفقیت میشه.

من (محسن) بر خلاف حرفی که تو پاراگراف قبلی زدم فکر میکنم هیچکدوم از دو روی این سکه به تنهایی جذاب نیست. وقتی ما قناعت پیشه باشیم معمولا حسرت دیگران رو میخوریم و برای اینکه این آرامش رو از دست ندیم مجبوریم اونها رو متهم کنیم، چندبار ما این عبارات رو شنیدیم یا خودمون به کار بردیم؟ پولدار کثیف! موفق بی‌خانواده! موفق بداخلاق! همه چیز که پول نیست! طرف انقدر کار میکنه ولی زندگیش زهرماره! خدا رو شکر که ما…

یا این داستان رو شاید شنیده باشید که طرف بیکار و بی عار نشسته بود زیر سایه درخت، یکی بهش میگه:

– چرا کار نمیکنی؟

– کار کنم که چی بشه؟

– که پول در بیاری

– پول در بیارم که چی بشه؟

– که خونه بخری، یه سر پناه داشته باشی چیزهایی که دوست داری رو بخری.

– خوب اینا رو بخرم که چی بشه؟

– که آسایش داشته باشی

– خوب الانم که زیر سایه این درخت آسایش دارم، برم این همه کار کنم که دوباره آسایش داشته باشم؟

 

به نظرم این داستان از دو نظر آموزنده است. یکی اینکه این سوال «که چی بشه» میتونه دقیقا انگیزه‌های ما رو مشخص کنه و ببینیم آیا توی یه حلقه باطل افتادیم یا نه. و دوم اینکه میتونیم با این سوال بگردیم و ببینیم آیا عوامل دیگه‌ای هم وجود داشتن که ما نادیده گرفتیمشون یا نه؟ و به نظرم این باعث میشه که ما جو زده نباشیم که امروز بگیم من میرم دنبال اینکه ثروتمند بشم و فردا بگیم من ثروت رو برای آرامش میخوام در حالی که الان با این همه انرژی برای کسب ثروت دارم تبدیل به یه بیمار روانی میشم!‌ مثل اهدافی که خود من ابتدای سال نوشتم اما بهشون عمل نکردم.

من گفتم هیچ کدوم از دو روی سکه جذاب نیست چه قناعت داشتن و چه قناعت نداشتن! پس چه چیزی درسته؟!

مدیریت قناعت

به نظرم ما باید به مدیریت قناعت برسیم و البته این مدیریت قناعت از نظر هر کدوم از ما میتونه یک معنی و مفهومی داشته باشه. ما به صورت اتوماتیک خودمون با آزمون و خطاهای زیاد به این مدیریت رسیدیم، یک نقطه‌ی مطلوب برای خودمون پیدا کردیم که اگه از اون نقطه جابجا بشیم سعی میکنیم دوباره برگردیم سر جای اولمون. (همون درجه‌ی ترموستات که گفتم تو کتاب اسرار ذهن ثروتمند گفته) مثلا این نقطه از نظر ثروت ممکنه برامون داشتن پنج میلیون تومان تو حسابمون باشه که اگه کمتر شد نگرانمون میکنه و اگه بیشتر شد میگیم خوب وقت استراحته.

توی رابطه عاطفی هم دقیقا یک نقطه رو به عنوان نقطه مطلوب میگیریم و اگه از اون بیشتر بشه میگیم خوب خوبه و نیازی نیست بیشتر تلاش کنیم و حتی ممکنه شیطنت‌هایی هم کنیم که دوباره برگردیم سر اون نقطه! و اگه از اون نقطه کمتر باشه یه دفعه به جنب و جوش میوفتیم که باید یه کاری کنیم!

در مورد اینکه این مدیریت قناعت که به صورت ناخودآگاه بهش رسیدیم درسته یا نه بعدا صحبت میکنم اما یک نکته مهم دیگه اثر قورباغه آب‌پز در نقطه ایده‌آل هست.

یک قورباغه رو اگه بذارن توی یک دیگ آب و یواش یواش حرارت آب رو بالا ببرن اون قورباغه به خاطر اینکه خون سرد هست متوجه این قضیه نمیشه و به مرور پخته میشه بدون اینکه خودش بفهمه! و حالا اگه قورباغه دیگری رو در یک دیگ آب جوش بندازن به خاطر اینکه تفاوت دمای بدن قورباغه با آب خیلی زیاده از دیگ بیرون میپره و نجات پیدا میکنه. فیلم آب پز کردن قورباغه

با اصل قورباغه آب پز میشه گفت که نقطه مطلوب ما به مرور جای خودش رو تغییر میده. مثلا من اگه امروز داشتن وزن ۵۰ کیلو برام نورماله، اگه فردا یه دفعه ببینم شدم ۶۰ کیلو فوری زنگ میزنم اورژانس، پیش دکتر متخصص میرم و سریع خودم رو درمان میکنم. اما اگه این اتفاق به مرور زمان در یک سال رخ بده، نقطه مطلوب من جابجا میشه و این موضوع برای من دیگه آنقدرها هم نگران کننده نیست. همین ماجرا در رابطه عاطفی و ثروت و سایر امور هم می‌تونه باشه.

معمولا ما در انتخاب نقطه مطلوب نگاهمون به اطرافیانمون هستش. خوب اگه متوسط اطرافیان من ۱۲۰ کیلو وزن دارند من برای کم کردن ۵ کیلو از وزنم و رسیدن به ۴۵ کیلو به احتمال خیلی زیاد تلاشی نمیکنیم. احتمالا نقطه مطلوب یا نقطه قابل تحمل من ۸۰ کیلو (بین چیزی که هستم و چیزی که اطرافیانم هستند) باشه و احتمالا با اثر قورباغه آب پز وقتی به ۸۰ کیلو رسیدم نقطه مطلوب من جابجا بشه.

مدیریت قناعت به سبک بزرگان

من در مورد اینکه چه مدل قناعتی میتونه مطلوب باشه خیلی فکر میکنم و گاهی از اساتید هم در این خصوص سوال کردم. احمدرضا نخجوانی مدیر شاتل در جواب این سوالم پاسخ زیبایی داد:

بی گمان، یکی از رموز پیشرفت قانع نبودن به وضع موجود و اشتیاق به تحول هستش ولی مشکل این جاست که ما گاهی آدم های ناشکری هستیم. نکته ی دیگه این که تنوع طلبی و میل به جایگزینی درباره مادیات معنی میده و در ارتباطات انسانی در بهترین حالت هرزگی نام داره.

کیم ووچونگ رئیس شرکت دوو هم در کتاب «سنگفرش هر خیابان از طلاست» میگه که با تجملات کاملا مخالفه. با داستان‌هایی که گفته به نظر میرسه این مخالفتش به طرز خیلی افراطی باشه. اما اگه انقدر قناعت داره پس چطوری به اون سطح از موفقیت رسیده و چندین شرکت بزرگ و مطرح دنیا رو مدیریت میکنه؟!

چیزی که فکر میکنم باشه اینه که جنس هدف و زاویه نگاه ایشون به دنیا متفاوت هستش. کیم ووچونگ میگه: یکی از اهداف من این بود که یک محصولی تولید کنم که همه توی دنیا اون رو تحسین کنند و با اون محصول تمام دنیا من رو بشناسند. فرقی نمی‌کرد که این محصول یک خودکار باشه یا هر چیز دیگه اما مهم این بود که همه‌ی دنیا باید من رو با اون محصول بشناسند. وقتی به این هدفش در دوو میرسه هدف بعدیش رو ایجاد روحیه کارآفرینی در جوانان کشور کره میذاره. کشوری که هرچند با وجود کیم ووچونگ اقتصادش به طرز غیر قابل باوری متحول شد اما هنوز کیم ووچونگ معتقده که جوانان این کشور می‌تونند خیلی بهتر از وضعیتی که دارند باشن.

آیا حاضریم هزینه رسیدن به اهدافمون رو بپردازیم؟

بعد از بحثی که داشتیم با بانو گفتگویی داشتیم و در مورد اینکه آیا ما حاضریم برای رسیدن به اهدافمون هزینه‌ی رسیدن به اون هدف رو پرداخت کنیم یا خیر؟ از آرشیو ذهنم این جمله محمدرضا رو گفتم اما بعد از گفتگو دیدم واقعا چقدر من این جمله رو نمیفهمیدم:

اگر کسی موفق نیست، به احتمال زیاد نخواسته هزینه اش را پرداخت کند – محمدرضا شعبانعلی

شاید کوچکترین بخش از هزینه‌ای که ما در راه رسیدن به اهدافمون پرداخت میکنیم هزینه‌های مالی باشه.

آیا حاضریم برای رسیدن به هدفمون از خانوادمون دور باشیم و حمایت خانوادمون رو از دست بدیم؟ آیا حاضریم آبرو و اعتبارمون رو برای رسیدن به هدفمون خدشه دار کنیم؟ آیا حاضریم برای رسیدن به هدفمون دو سال کارتن خوابی کنیم؟

ما معمولا صد هزار تومان! پرداخت میکنیم و فولان کنفرانس رو خیلی شیک میریم و هزینه‌های سنگینی!!! از این قبیل رو متحمل میشیم برای موفقیت. یا حتی ممکنه چند میلیون تومان بدیم و از فولان دانشگاه مدرک بگیریم. اما هزینه رسیدن به هدف چقدره؟ چه هزینه‌های غیر مادی‌ای رسیدن به یک هدف داره که ما در نظر نمیگیریم و به جاش از نظام آموزشی گرفته تا پدر و مادر و شهردار و… رو مقصر نرسیدن به هدفمون میدونیم؟! در داستان پرفسور حسابی بخشی از این هزینه‌های سنگین رو دیدیم. در زندگی محمدرضا هم امثال این نمونه‌ها رو سراغ داریم.

 

resistance-against-change-400x400

 

About محسن

کل چیزهایی که مینویسم نظر شخصی خودمه و هیچکدوم علمی نیست. به استثناء مطالبی که رفرنس میدم. هرگونه مخالفتی با نظریات من باعث خوشحالیه منه. چون آدم همیشه از مخالفانش چیز یاد میگیره. از موافقانش نهایتا لایک میگیره ;)

۲۰ comments

  1. سلام محسن جان.مرسی که مطالب رو دسته بندی کردی و انقد خوب و پیوسته نوشتی.هر انسانی یه قصه ی متفاوت داره و بالطبع عوامل متفاوتی در موفقیت یا عدم موفقیت افراد تاثیر گذاره.ولی در نهایت همون تمایل به پرداخت هزینه ها حرف اول و اخر رو میزنه تو هر شرایطی.همه چیز رو خوب و کامل نوشتی.جایی برای توضیح بیستر نمیمونه.فقط اینکه رفاه زیاد یکی از دلایل عدم موفقیت هست رو جدا قبول دارم.با ارزوی موفقیت روز افزون برای تو و همه. 🙂

    • مرسی فاطمه یار خوب امروزی ما.
      منم فکر میکنم عدم تمایل به پرداخت هزینه مهم‌ترین دلیل باشه. ولی چرا تمایل نداریم؟ اگه فرصت کردی بیشتر بهش فکر کن و بیشتر برامون بنویس. 🙂

  2. من قبلا تو این لینک در مورد اصل قورباغه گفته بودم. یادم رفته بود که این مطلب رو قبلا خودم تو سایت گذاشتم:
    http://emrooz.ir/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%A8/

  3. محسن جان آفرین به تو با این همتت. من اگه یه روزی بتوونم انقدر طولانی بنویسم احساس موفقیت شدید خواهم کرد. در مورد تک تک موضوعاتی که مطرح کردی ساعت ها میشه به گفت و گو نشست. بیا یه فکری کنیم. و یه ساختاری به این موضوعات بدیم و بعد در موردشون بنویسیم. و به قول امیر مهرانی به یک یادگیری جمعی برسیم.

    • شیوا تو همیشه خیلی پیشنهادات خوبی میدی اما واقعا من بلد نیستم پیشنهاداتت رو عملی کنم. لطفا تو کامنت‌ها فعال‌تر باش و یه کم بیشتر هم برامون توضیح بده.
      منظورت از ساختار همون تیتربندی موضوعات هستش؟ میشه در مورد یادگیری جمعی و شیوه‌های اون برامون مطلب بذاری؟

  4. محسن عزیز ممنون از این دسته بندی خوب و جامع.آقای همیشه صبور عالی بود

    • مرسی مستانه. تو همیشه انقدر به آدم لطف داری که اصلا شرمنده میشم. راستی اگه چیزی به نظرت جا مونده و یا چیزی نیاز به تغییر داره یا هر چیزی که به ادامه بحث میانجامه رو برامون بنویس. اون گفتگوی جمعی ما خیلی مفید بود. نمیدونم تو این فضای سایت حوصله دارید بحث و گفتگو کنیم یا نه.

  5. اولاً که سلاااااااااااااااااااام! من بالاخره اومدم اینجا! دوماً کلی ذوق کردم که اسم خودم رو دیدم، سوماً که خیلی خوب دسته بندی کرده بودی! آفرین!
    کاش میشد این بحثا رو حضوری انجام بدیم… خیلی مفصله و میتونه منتج به داستانای خوبی بشه، البته به شرطی که حاضر به پرداخت هزینه هاش باشیم…

    • طاهره به نظرم اگه حوصله کنیم و اینجا بحث‌ها رو پیش ببریم خیلی بهتره. تو فضای مجازی آدم بهتر میتونه منابع رو معرفی کنه. صحبت‌هایی که میکنه میتونه مستندتر و دقیق‌تر باشه و مزایای بیشتری نسبت به حضوری داره. البته فکر میکنم دوستان ما حوصله این محیط مجازی رو نداشته باشن.
      خوب به عنوان مثال این متن که شما در پنج دقیقه مطالعه کردید حاصل پنج ساعت فکر و تحقیق و مطالعه من بوده. قاعدتا وقتی فی‌البداهه و به شکل حضوری بحث کنیم روی خیلی چیزها مطمئن نیستیم. مثلا من داستان پرفسور حسابی رو حدود ده دوازده سال پیش خونده بودم و وقتی فی‌البداهه تو گروه گفتم نسبت به خیلی چیزهاش مطمئن نبودم اما اینجا اومدم و داستان رو یک بار دیگه خوندم و چکیده داستان نوشتم. حالا داستان بدون ابهام نقل شده و کل داستان کودکی ایشون به صورت کامل قابل مشاهده است.
      یکی از خصوصیات سایت اینه که متن محوره و قاعدتا وقتی من پنج ساعت زمان متمرکز شدم روی این موضوع شما خیلی زودتر میتونید منظور من رو برداشت کنید. از طرف دیگه چون متن هست هر زمان که شما مبتونید تمرکز داشته باشید این متن رو میخونید. حالا مثلا در یک جلسه حضوری گاهی گوینده تمرکز نداره، گاهی شنونده تمرکز نداره و عوامل خارجی هم مثل پارازیت میان وسط گفتگو.
      البته خوب در فضای گفتگوی حضوری یا واتس‌آپی آدم نشاط بیشتری داره و بیشتر تمایل داره بحث کنه، ضمن اینکه راحت‌ترم هست.
      حالا به نظرم اگه بتونید همینجا تو کامنت‌ها یا به صورت یک پست مطالب و نظراتتون رو در این خصوص بگید خیلی خوب باشه. چون بحث‌ها هم یک جا متمرکز میشه و هم دوستان خودمون و هم دیگرانی که از بیرون میان میتونن از این بحث‌ها استفاده کنند و نظرات اونها رو هم جویا میشیم. راستی یه متن دیگه دارم مینویسم در مورد حمایت دیگران و موفقیت. فکر میکنم تو این دو سه روزه بذارم روی سایت. امیدوارم از اونم خوشتون بیاد.

  6. سلام

    مرسی محسن بخاطر اینکه مطالب گروه رو به اینجا منتقل کردی تا ماندگار باشه و جا برای بحث و گفتگوی بیشتر فراهم بشه.

    میدونم من به عنوان کسی که این بحث رو شروع کرد خیلی دیر دارم کامنت میگذارم و اعتراف می کنم که قرار بود من این متن را تنظیم کنم، که بدلایلی نشد( هفته ای که گذشت پراتفاق ترین هفته ی زندگی من بود، هنوز دلم نمی خواد بگم بدترین، دوست دارم همون پراتفاق رو بهش بگم)

    در اینکه تو مثل همیشه خیلی خوب نوشتی، و تونستی مطالب مختلف رو با هم لینک کنی، شکی نیست.

    فقط من هم مثل شیوا پیشنهاد میکنم که برای هر کدوم از تیترهای بالا پست جداگانه ایجاد بشه، تا بهتر بتونیم توی هر موضوع به گفتگو بشینیم.

     

    نمیدونم جاش هست که مقدمه ای برای دوستانی که در گروه نیستند بگم یا نه؟

    بحث من و شیوا از اینجا شروع شد که تو این سن احساس بی خاصیتی میکنیم( البته هرکدوممون به شیوه ای محترمانه این نظر را در مورد خودمون داشتیم و نه دیگری.)

    شیوا اون روز صحبتش را با ی جمله آغاز کرد که خیلی به دل من نشست،

    گفت الهام جمله ی هنوز دیر نشده خیلی تکراری و بی ارزش شده، ولی من می خوام همین جمله رو بهت بگم: الهام هنوز دیر نشده

    ….

    از تلاش هاش توی سالهای اخیر گفت و از احساس خوبی که بدست آورده، از چیزهایی که از دست داده و …

    ….

    رسیدیم به فرافکنی ها

    من گفتم مهم ترین فرا فکنی هایی که داشتم، مربوط به محیطی بوده که توش زندگی کردم

    چون معتقدم که در شهرستان ها و مناطق محروم یک فقر مادی و فرهنگی وجود داره که خیلی روی زندگی شخص تاثیر میذاره، کمبود امکاناتی که در شهرها و روستاهای کوچک هست، روی انتخاب ها و سبک زندگیت تاثیر میذاره…

    ….

    دیگه بقیه ی موارد رو هم خودت نوشتی،

    میدونی محسن من یکی از محدودیت هام، محدودیت نه از نظر مالی که امکانات محل زندگی، و محدودیت در آزادی عمل و به نوعی عدم استقلال بوده.

    تو میگی ما حاضر نشدیم خیلی وقتها هزینه ی موفقیت رو پرداخت کنیم، با این موافقم. من اهل اصرارورزی و جنگیدن برای اهدافم نبودم، به راحتی با جواب منفی ای که از خانواده میشنیدم از کاری که قصد انجامش رو داشتم منصرف میشدم. و خیلی دیر این نکته رو فهمیدم…

  7. سلام دوستان امروزی من
    سلام محسن عزیز
    اول محسن جان بگم که مطالبت خیلی جامع و کامل بود تا جائیکه بیش از دوبارمطلب رومرور کردم تا خدای نکرده چیزی رو از دست نداده باشم . ممنون از تو و حداقل ۵ ساعت وقت ارزشمندت.
    “چرا به اهدافمون نمیرسیم و موفق نیستم ؟ ”
    روایت داستان زندگی پروفسور حسابی بعنوان شاهدمثال کاملا به جاست و من هم این قانون نانوشته ی مقبول جامعه مون رو تاحدودی و نه مطلقا قبول دارم که اونهایی که در رفاه بسرمیبرند الزاما افراد موفقی نخواهند شد و چه بسیار افراد موفق امروز که در گذشته شان از رفاه بی بهره بودند. اما واقعیت این هست که من، انگیزه و عدم انگیزه رو یکی از بسیار فاکتور های موفقیت میدونم و اعتقاد دارم در کنار انگیزه بسیاری عوامل دیگه هستند که در موفقیت ما موثر هستند. و اساسا انگیزه رو عامل ثانویه (دست دوم) در تحقق موفقیت میدونم.
    به زعم من ، بی انگیزه بودن ما گاهی ناشی از این هست که ما در تشخیص و تبین اهداف مون مشکل داریم . و این مسئله ای هست که باید حل بشه.
    به تجربه شخصی خودم ؛ گاهی اهداف رو چنان بزرگ ترسیم می کنیم که دستیابی به اهداف مون بیشتر به یک ایده آل شباهت داره در نتیجه برامون دست نیافتنی میشه در نتیجه” انگیزه کافی” بعنوان سوخت موتور حرکت به سمت هدف اساسا فراهم نمیشه .
    اهداف ما در بسیاری موارد “هدف” نیستند بلکه ایده آل ما هستند و تشخیص این موضوع آغاز مسیر هست:
    ما باید ابتدا ایده آل هامون رو بشکنیم تا از دل اونا اهداف مون خودشون رو نشون بدهند. بعد اهداف رو به اهداف بلندمدت، میان مدت و کوتاه مدت تقسیم کنیم- که البته ویژگی های هدف و هدف گذاری صحیح رو در آموزه های مهندس شعبانعلی آموختیم – در این جریان دست یابی ما به اهداف کوتاه مدت باعت ایجاد حس امید و در نهایت انگیزه در ما میشه و بعد از اهداف کوتاه مدت، ترسیم و دستیابی به اهداف میان مدت و بلند مدت و در نهایت خواهیم دید که هدف نهایی که در ابتدا یک آیده آل دست نیافتنی می نمود محقق شده .
    http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

  8. ببخشید کامنتم بیشتر شکل انشاء شده http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    قسمت دوم ش رو هم بزودی عرض می کنم خدمتتون .http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  9. و اما مثالی که از کتاب” اسرار ذهن ثروتمند” ذکر شد . محسن جان متاسفانه موفق به مطالعه این کتاب نبودم اما پیرو نقل مطلب شما از کتاب بنظرم اون ترموستات یه جورایی” شامه اقتصادی ” هر کس می تونه باشه که بخشی از اون انتسابی و وراثتی هست (که البته بدون پرورش ممکنه برای همیشه بالقوه باقی بمونه) و بخشی از اون اکتسابی و آموختنی (قابل تقویت و بهبود)
    بنظر من فرد عادی که برنده لاتاری میشه یا وارثان ارثیه های میلیاردی اگر قبل از این اتفاق، فی نفسه وذاتا استعدادی برای ثروتمند شدن داشتند حتما قبل از اتفاق و شانس (برنده شدن) به این موفقیت یا بهتر بگم موقعیت با تلاش و استرتژی صحیح دست می یافتند. چنانکه میلیاردری که ورشکسته می شود دقیقا به همین دلیل هست که به سرعت دوباره به جایگاه قبلی و ثروت خود بازخواهد گشت. چون اگربخشی از دلایل ورشکستگی رو حاصل وقایع خارج از اختیار کامل تاجر مثل نوسان بازار و نرخ ارز و سایر موارد بدونیم واز آنجا که تاجر موفق ابتدا یا ذاتا شامه اقتصادی داشته یا مهارتش رو کسب کرده و استراتژی صحیحی رو انتخاب کرده که توانسته به مرحله میلیاردری برسد. درنتیجه با سرعت بیشتری نسبت به غیر تجار خواهد توانست از کوران ورشکستگی بگذردو در جایگاه قبلی خود قرار گیرد .
    و نهایتا به نظر من چه در مورد افراد عادی (افراد عادی در مقابل افراد مرفه) و چه در مورد ثروتمند یک مسئله وجود داره و اون انتخاب هست . ما انتخاب می کنیم که عادی باشیم یا ثروتمند . فکر میکنم این جمله از ناپلئون باشه که میگه : ما در بستری از شرایط در جریان زندگی انتخاب می کنیم که شاه باشیم یا سرباز.
    انتخاب گام اول هست وقتی انتخاب مون رو انجام دادیم نقشه ی راه بعد برنامه ریزی و سپس تلاش و … به دنبال اون خواهد اومد.

    • زهرا این شامه اقتصادی که میگی فکر میکنم ۵۰ درصد درست باشه اما مطلبی که نویسنده این کتاب میخواد بگه توقع ما از خودمونه. وقتی تو توقعت از خودت داشتن یک میلیون تومان تو حسابت باشه اگه شامه اقتصادی فوق العاده‌ای هم داشته باشی با داشتن اون یک میلیون تومان راضی شدی و دیگه برای بیشتر داشتن تلاش نمیکنی.
      شاید به نظر مسخره بیاد اما همه ما همینطوریم و چنین ترموستاتی داریم. یه جا راضی میشیم و دیگه تلاش بیشتری نمی‌کنیم. حالا اگه شامه اقتصادی نداشته باشیم چی؟ اگه توقعمون داشتن ۱۰۰ میلیون تومان تو حساب بانکی از خودمون باشه با هر شکلی تلاش میکنیم به این مبلغ دست پیدا کنیم. اگه شده هزینه‌هامون رو به حد صفر برسونیم و روزی ۲۲ ساعت تلاش کنیم و کار کنیم باید به اون ۱۰۰ میلیون تومان دست پیدا کنیم. در این راه و با این سختی ها اگه توقعمون از خودمون پایین نیاد به مرور اون شمه اقتصادی رو هم پیدا میکنیم.
      البته همونطور که گفتم این توقع میتونه در روابط عاطفی و سطح علمی و آگاهی فردی و… هم باشه.
      در واقع شاید به گفت اون توقع ما همون هدفی هست که به صورت جدی داریم دنبال میکنیم و از هر راهی که شده خودمون رو ملزم میدونیم که بهش دست پیدا کنیم.
      البته اون ترموستات چیزی رو بیشتر از هدف داره میگه. چون مثلا ما ممکنه هدفمون داشتن ۱۰۰ میلیون تومان باشه اما جلوتر از هدفمون باشیم مثلا یک میلیارد تومان تو حسابمون پول داشته باشیم. حالا ما نه به خاطر نداشتن شمه اقتصادی بلکه به دلیل اینکه اندازه ما و اون درجه ترموستات ما ۱۰۰ میلیون تومان هست بعد از مدتی با ولخرجی، هدیه‌های نامتعارف، کمک بیش از اندازه به اطرافیان و… مجددا به اون درجه خودمون میرسیم.
      زهرا دایی من یه مولتی میلیاردره، اون بارها و بارها از صفر شروع کرد. اونها خانواده فقیری بودن اما از دل این خانواده دایی من به وضع مالی مطلوبی میرسه و بعد خونشون آتش میگیره و دوباره خودش رو میکشونه بالا و چندین بار به شکل‌های مختلف وضع مالیش به هم میریزه.
      یه نکته‌ای که توی افراد موفق قابل توجه هست اینه که این شکست‌های پی در پی اونها رو قوی تر میکنه و فکر میکنم درجه‌ی ترموستاتشون رو بالاتر میبره.
      در صورتی که در افراد ضعیف هر شکست اونها رو از پا در میاره و انگیزه اونها رو از بین میبره و سطح توقعشون از زندگی یا همون درجه‌ی ترموستاتشون پایین و پایین تر میاد.
      تو کتاب اسرار ذهن ثروتمند در مورد روشی که یک ثروتمند فکر میکنه و تفاوت‌هایی که ذهن ثروتمندان با آدم‌های عادی یا ضعیف داره صحبت میکنه.
      در این کتاب و کتاب «بابای پولدار، بابای بی‌پول» یک نکته مهمی که یاد میگیریم اینه که ثروتمند بودن ارتباطی با میزان دارایی یک فرد نداره و ثروتمند بودن یک مدل ذهنی هستش.
      ممنون که تو کامنت‌ها کنارمون هستی و بهمون انگیزه میدی که بیشتر فعال باشیم. امیدوارم به زودی نوشته‌های خودت رو هم ببینم.

  10. خب سلام
    به دعوت آقا محسن اومدم که پیرامون هدف هم یه چیزایی بگم
    جالب بود که بیشتر نوشته های شما در مورد من صدق میکنه .در خصوص صحبت الهام و بحث مربوط به رفاه و امکانات : راستش من تو شهرستان بزرگ شدم ، به خاطر تمام امکانات کمی که همیشه باهاشون روبه بودم ،گلایه داشتم ،اما از طرفی دست از تلاش بر نداشتم و نمیدارم . این کمبودها خیلی باعث مستهلک شدن من شده که هیچ کس از بیرون این استهلاک رو متوجه نمیشه . از طرفی هم خیلی وقت ها تو دلم گفتم که ای کاش همینایی هم که دارم ،نبود ، شاید اگه با سختی بیشتری دست و پنجه نرم میکردم ،اتفاق های بهتری برام میفتاد .
    داشتن و یا نداشتن امکانات به نظرم خیلی تاثیر نداره .چیزی که مهمه درست شکل گرفتن نگاه ما به اطرافمونه .دونستن یه سری چیزها و بعد هم عمل کردن . ولی منکر اینهم نمیشم که خواسته و نیاز ، باعث تحرک بیشتر ما میشه .
    راستش خیلی موافق این جمله نیستم که تحقیر بیشتر از تشویق باعث پیشرفت میشه ، بستگی به کسی که تحقیر و یا تشویق میشه و شدت اون تحقیر و تشویق هم داره . چون یک تجربه عینی داشتم این رو میگم ،در مورد خودم هم هست .چند سال پیش ، سر یک قضییه ای یک نفر حرف های تحقیر آمیزی به من زد که هضم اون حرف ها برای من ساده نبود و این قضییه باعث شد به کلی من از خواسته خودم دست بکشم. برعکس این ماجرا هم برای من اتفاق افتاده و یک تحیقر باعث شده من راغب تر از گذشته برای خواسته خودم تلاش کنم ، اما باز اعتقاد دارم که بستگی به موقعیت و شدت و میزان این تشویق و تحقیر داره.
    از کیم وو چونگ گفتین و کتاب بی بدیل سنفگرش هر خیابان از طلاست که سال اول دانشگاه مسئول آموزش دانشکده به من معرفی کرد تا بخونمش .فصل به فصل اون کتاب جا برای حرف زدن داره .از احتیاج به فلسفه ای برای زندگی تا گامی فراتر از انجام کار در حد رفع تکلیف تا کشاورزان و کارگران مزرعه ، که با خوندن هر بخش ، آرزو کردم که ای کاش ما هم اینگونه فکر و رفتار کنیم .
    در خصوص قناعت هم خیلی خوب گفتین و کاملا موافقم و باز هم معتقدم نگاه ما و زاویه دید ماست که باعث تحرک و یا سکون ما میشه .اینکه در جامعه ما متاسفانه این باور رواج پیدا کرده که قناعت یعنی به اون چیزی که داری راضی باش و تلاشی نکن . در صورتی که قناعت معنی دیگه ای داره که شما اشاره کردی و اون رضایت داشتن و در عین حال دست از تلاش برنداشتنه .
    در خصوص هزینه پرداختن هم دردناک ترین هزینه میدونین چیه ؟ شنیدن قضاوت دیگران .اینکه استهلاک تو رو نبینن، دویدن های تو رو نبیبنن، از رویاها و آرزوهای تو خبر نداشته باشن و اونوقت با متر خودشون در خصوص موفقیت یا عدم موفقیت تو حرف بزنن.
    زیاد حرف زدم . شاید حرف های پراکنده هم زدم .اما این تمام آنچه میخواستم باشد ، نبود . 🙂

    • سمانه خیلی خوشحالم که اینقدر به «امروز» ما لطف داشتی و نظرت رو کامل نوشتی. البته خط آخر کامنتت میگه که حرف‌های دیگه‌ای هم داری که امیدوارم به زودی فرصت کنی و برامون بنویسی.
      سمانه حتما این جمله رو شنیدی که افراد موفق موفقیت رو وابسته به تلاش میدونن و افراد ناموفق موفقیت رو به شانس مرتبط میدونند. پس بدیهی هستش که متر اونا هم همین رو میگه! و بر اساس اون متر دیگران رو می‌سنجند و نظر میدن.
      سمانه فکر میکنم حرف‌ها و نگاه‌های دیگران هم مثل همون شکست‌ها و موفقیت‌ها میمونه (که برای زهرا تو کامنتم توضیح دادم). برای آدم ناموفق هر شکست باعث تزلزل هستش و برای آدم موفق هر شکست باعث رشد بیشتر میشه. بعضیا معتقدن که نباید به حرف مردم توجه داشت اما من فکر میکنم محمدرضا کسی هست که خیلی نگران حرفها و نگاه‌های دیگران هستش. تا این حد نگران بودن اوایل یه کم برام عجیب بود ولی شاید یکی از دلایل این انگیزه‌ای که داره همون حرفها باشه. چون محمدرضا خودش رو یک معلم میدونه شاید مدل ذهنی معلمی باعث میشه انقدر نگران طرز فکر دانشجوهاش باشه. البته بدیهی هستش که خیلی اوقات تو این حرفها تشویق میشه و گاهی اوقات تحقیر میشه اما چیزی که هست هم تشویق و هم تحقیر مثل سوخت موتور موفقیت محمدرضا عمل میکنه و باعث میشه اون بیشتر رشد کنه.
      حالا در مورد تحقیر شاید اون چیزی که در ابتدا راجعب تحقیر میاد تو ذهن مد نظر نباشه. شرایط تحقیر آمیز زندگی پرفسور حسابی رو شما در نظر بگیر (تو همین متن لینک چکیده کودکی تلخ پرفسور حسابی رو گذاشتم اگه نخوندی حتما یه نگاهی بهش بنداز).
      یا شرایط تحقیر آمیز زندگی مرتضی سلطانی رئیس شرکت زر ماکارون که پنجشنبه و جمعه با پای برهنه میرفته یه سطل آب بر میداشته و روی قبرها آب میریخته تا بتونه از این راه درآمدی کسب کنه. یا حتی قبل از اون به خاطر تولدش! تحقیر شده بود. چون قرار نبود به یه خانواده ۱۳ نفره اضافه بشه و بعد با تولدش پدرش رو خیلی ناراحت میکنه و پدرش فقط به جرم متولد شدنش باهاش بد رفتاری میکرده.
      سمانه منتظر بقیه حرف‌هات هستم. دارم یه متن آماده میکنم در خصوص نقش حمایت خانواده در موفقیت امیدوارم به زودی آماده بشه و منتشر بشه.
      اینکه میای اینجا و برامون کامنت میذاری خیلی خوشحالمون میکنی.

  11. سلام

    محسن دستت درد نکنه مقاله مفیدی بود/من شرمندم که نمیتونم تو این بستر خوبی که ایجاد کردی محتوای تولید کنم

    سهیل رضایی یک تعبیر جالبی داره تو گفتگو با محمرضا شعبانعلی اشاره میکنه من نمیتونم چون مبتلا میشم(اشاره داشت که نمیتونه مشاوره روانشانسی بده -چون مراجع اش که میره مشکله میمونه و مشکل خودش میشه و درگیر میشه و مبتلا میشه) راستش منم در همین موارد رشد شخصی و موضوعات موفقیت وقتی میخونم بیشتر از اینکه استفاده کنم و از تکنیک یا ایدهاش استفاده کنم مبتلا میشم به موضوع و خود موضوع دغدغه میشه برام نه اینکه نتیجش این بود که دیگه عضویت ویژه متمم (www.motamem.org)( لینک رو برا آیندگان گذاشتم.D-:) رو تمدید نکردم و متمممی عمومی هستم نه ویژه -خلاصه داداش ما میخواییم باشیم نه اینکه نخواییم – مشکل از ابتلا است نه اراده
    نمیدونم تونستم بگم چی میخواستم بگم! یادمه دوران دبیرستان هم همیشه ادبیات مشکل داشتم

    • محمدحسین سلام
      این خیلی خوبه که مبتلا میشی. متأسفانه من حس میکنم نسبت به مفاهیم رشد شخصی و سازمانی سِر شدم و فقط تبدیل به یک خواننده روزنامه وار شدم.
      خوشحال میشیم اگه اینجا کنارمون بنویسی، البته نه لزوما مقاله. بیا و اینجا “هر چه میخواهد دل تنگت بگو”.
      ما اینجا یه ستون داریم به اسم چرک نویس که فقط برای تمرین نوشتن هستش. همینطور ستون دلنوشته‌ها داریم که اصل مطالب اینجا مربوط به دلنوشته‌هاست، اگه بیای و تو ستون دلنوشته ها هم برامون بنویسی کلی خوشحالمون میکنی http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
      منم تصمیم گرفتم اینستاگرام رو خیلی محدود کار کنم و از این به بعد بیشتر روی این سایت باشم. خوشحال میشم بهمون سر بزنی و بیشتر برامون بنویسی. راستی برات یه یوزر هم درست کردم که مشخصاتش باید به همین ایمیل Chmail ارسال شده باشه (اسپمت رو هم ببین).
      اگه ارسال نشده بود بگو برات ارسال کنم.
      خوشحالم که اینجا میبینمت.
      http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif 
http://emrooz.ir/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif