دلنوشته ها

محسن – آخرین دانه کبریتم را … میکشم در این باد

عنوان مستانه و شعر پایانی اون از سهراب سپهری در پست «مثل کبریت کشیدن در باد» من رو به فکر فرو برد. چه تمثیل قشنگیه از زندگی مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است من خلاف جهت باد شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم آخرین دانه کبریتم را می کشم در این باد هر چه باداباد….! ((سهراب …

Read More »

محسن – عشق و جاده موفقیت

شعرهایم را نثارت میکنم تا که دنیا را پر از گندم کنی نانوا می باش و ساقی همزمان تا مبادا زندگی را گم کنی مجتبی کاشانی مجتبی کاشانی شاعری که چند روز پیش با هم باهاش آشنا شدیم مدیری بود که تمام تلاشش رو کرد که مفهوم عقل و عشق را همزمان به ما یاد بده. حس میکنم معلمی یکی از شغل‌هایی هستش که …

Read More »

مستانه _مثل کبریت کشیدن در باد

رو می کنم به آیینه.دختری رو می بینم که گیج  مبهوت وخیره است ولی نگاهش گرمی نداره! ازش فاصله می گیرم.نمی شناسمش!حس می کنم یه آشنای قدیمی که داره تلاش می کنه به یادم بندازه کیه!! بیش تر فاصله می گیرم از این تقلا می ترسم. رومو برمی گردونم.چشمامو می بندم. صداهایی رو می شنوم!بیش تر دقت می کنم.آره ..واضحه…دارم می …

Read More »

مستانه_پیش نویس آشنایی من

کسانی هستند که با سخن گقتن حقیقتی را از درون خود آشکار می سازند.حقیقتی ناب از جنس صداقت و صمیمیت.وچه درون بزرگی می خواهد! زیرا که هر کس نه لیاقت و نه ظرفیت گفتن و شنیدن حقیقت را دارد. آدم هایی تافته از جنس صبر  مهر  تواضع  سازش.چقدر کمیاب اند!و دیدن آن ها حتی از دور هم دلگرمی است برای …

Read More »

شیوا- واژه های زندگی من!

ترافیک سنگین خیابون ها همیشه هم بد نیست…فرصت خوبی میشه برای یه گفت و گوی صمیمی… مثل همیشه از درد دل های تکراری شروع شد،از دردهای مشترک و حس های مشترک گفتیم…اما تنها دو کلمه از او ذهن من را درگیر کرد…”خود بودن” و “صبر” گفت : برای فهمیدن این دو کلمه چقدر باید بزرگ بشیم. رشد کنیم. بعد از …

Read More »